از اتوبوسها پیاده شده و نشده، چشممان دوباره به جمال حاج آقا صدیقی روشن می شود که از زیارت حرم برگشته و دارد دنبال تابلوی هتل می گردد. باز هم سلام و علیک گرم بچه‌ها و من که خسته خسته هیچ کس و هیچ چیز دیگری نمی بینم جز تختخواب و خواب...

نمی دانم چقدر خوابیده‌ام و نمی‌دانم الان باید چه کار کنیم. فقط می بینم در اطاق تنها هستم و عمه خانوم رفته است. وضویی می‌گیرم و می‌آیم توی لابی تا به حرم بروم. اما اینجا چقدر شلوغ است؟! خانومها اکثراً نشسته و آقایون ایستاده و سینی‌های چایی دست به دست و شیرینی ‌هایی که می‌چرخد و چند تا بادکنک و صدای خنده و شادی و ...؟! ماجرا چیست؟ هنوز خوابم؟ جلوتر می‌آیم می بینم که میزی چیده‌اند و ظرف شیرینی و تعدادی کادو و ...

به حسین محمدی دوست که خیلی زحمت می کشد می گویم : چه خبره ؟

- مگه به شما نگفتند ؟ تولد "کوثر" ه !

عجب. حالا آقای حسین زاده که معمولاً همه چی در چنته‌اش دارد، شعری با حال و هوای تولد و شادی می‌خواند و بقیه با کف زدن و جواب دادن همراهی می‌کنند. بازار عکس گرفتن از زمین و هوا و راهرو و پله ها و ... گرم است.محمد دهقانی و آسد سعید و خانوم شکارچی عکس می گیرند و نخود فیلم !

نزدیک غروب است و دیگر باید به نماز جماعت حرم برسیم. با نمک و حسین نخلی و امین طاهریان و دو سه نفر دیگر راه می‌افتیم. توی راه می‌فهمم که این حاج حسین آقا تا حالا چند باری بچه‌ها را دعوت کرده است رفته اند از این شیرینی‌ها و آبمیوه‌ها و ... خورده‌اند. البته خدا وکیلی یکی دو بار گفته بود که بعد از نماز فلان جا باش تا با بقیه برویم کارت دارم ، اما نمی‌دانستم موضوع خوردن و دعوت و این جور چیزهاست. امشب هم تأکید می کند، بخصوص با اصرارهای خانوم «شوکو» که بعد از نماز برویم از جاهایی که آشنای من هستند خرید کنیم. درست همان موقعی که باز هم دسترسی به عمه خانوم ندارم ! عمه خانومی که به امید من تا حالا خرید نکرده و گذاشته برای شب آخر.

آخرین نماز مغرب و عشای حرم حضرت امیر "ع" حال و هوایی دارد که در وصف نمی‌آید. بعد از نماز، اول شارع الرسول قرار می گذاریم اما یکی دو تا از خانومها نیامده اند ! البته آمده اند اما جای دیگری رفته اند. حسین ما را می برد به سراغ یکی دو مغازه پارچه فروشی و انگشتر فروشی که در سفرهای قبلی با آنها دوست شده و از کسانی هستند که بشدت عاشق ایران و انقلاب و آقا هستند و سالی یکی دو بار برای زیارت امام هشتم "ع" و حضرت معصومه "س" به ایران می آیند. پارچه فروشه خیلی خوش برخوردتر از انگشتر فروشه است. قبل از رسیدن به این مغازه و تا موقعی که خانومهای گمشده ما را پیدا کنند ! نمک فرصت می کند تا یک بار دیگر به آرزویش که خوردن شیرینی مخصوص اینجا یعنی « دهین » است برسد. خیلی هم زیاد می خرد و با اینکه برخی توصیه های امنیتی حاکی از این بوده است که زیاد از این شیرینی مقوی نخورد، اما او گوشش به این حرفها بدهکار نیست. آنقدر زیاد خریده است که همه ما به مقدار کافی می خوریم و او هنوز دست نکشیده است! حتی در حینی که آسد سعید در مغازه انگشتر فروشی دارد انگشتر های گرانقیمت فیروزه و عقیق و دُر و زمرد را به دستش امتحان می کند ، نمک و همسرش ، بساط دهین خوری‌شان را روی یک موتور سیکلت کنار کوچه پهن کرده اند و از فرصت پیش آمده نهایت استفاده را می کنند!

آسد سعید خیلی به صاحب مغازه انگشتر فروشی حال می دهد و طول دادنش باعث می شود که هر کدام از ماها هم به نوعی به خرج بیفتیم. برای مریم یک سرویس کامل دُر اصل نجف می خرم. اگر راضی بشود البته !

از آنجا می رویم سراغ پارچه فروشه و اینجاست که هر کدام ما برای هر کسی سراغ داریم از پارچه پیراهنی و شلواری و روسری نخی و چادری و ... می خریم. اما مگر این خانومها ول می کنند. کل خرید ما آقایون جمعاً به بیست دقیقه نمی‌رسد اما تمام صحبتهای ما و حرفهای ما و حتی جوکها و شوخیهای ما با همدیگر تمام می شود اما خرید خانومها تمام نمی شود.

به حسین می گویم : ولی پورسانت خوبی گیرت می آید ها ! قسم می خورد که من هیچ پورسانتی نمی گیرم و با من هم به قیمتی که به شما می فروشد حساب می کند. می بینیم فرصت خوبی برای اذیت کردنش هست موضوع را ادامه می دهیم و او منفعلانه واکنش نشان می دهد. احتمالاً توقف ما از یک ساعت و خرده ای هم گذشته است و مجبور می شوم برای آخرین اخطار، جل و پلاسم را جمع کنم و به طرف هتل بیایم. خیلی از شب گذشته و راه بازار تا خانه خیلی خلوت و کمی خوفناک شده است اما می آیم و وقتی می فهمم آخرین دقایق فرصت شام خوردن است یکراست به زیرزمین می روم اما چند دقیقه بعد هم خریداران فروشگاه پارچه فروشی می رسند و مشغول می شویم. به حسین می گویم : بالاخره چقدر پورسانت گرفتی ؟! می گوید یک لباس برای همسرم و یک پارچه برای پدرم را به عنوان هدیه به من داد!

ساعت دوازده و نیم طبق روال هر شب، قرار رفتن به حرم را گذاشته اند تا شب آخر را شبی به یاد ماندنی کنند. در اطاق، خریدهایم را به عمه خانوم نشان می دهم و همین که از آنها خوشش می‌آید می گویم با صاحب مغازه صحبت کرده ام ؛ گفته است بعد از نماز صبح، پسرش را می فرستد تا مغازه را برای ما باز کند و شما هم خریدهایتان را بکنید.عمه خانوم خوشحال می شود.

دوشنبه ٧ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()